![]() |
![]() |
|
|
آره اون ماهی عروس دریایی نبود. اون گاو چنگه اشتباه می دید یا واقعا باید اینطوری میشد گاو چنگه فقط و فقط به مسیرش فکر میکرد یادش رفته بود اون ماهیه چه جوری باید بیاد ؟؟؟ تا حالا باز هم به ماهی بودن و شنا تو این رودخونه کثیف فکر کرده ؟؟؟؟ ماهی هم خودشا با شرایط وفق می داد چون ایمان داشت به مسیرش . چون اون نورا که همش اون گاو چنگه ازش میگفت داشت حس میکرد اما.... برا ماهیه با اون باله های ضعیف و اون ترس از خلاف شنا کردن تو این مسیر بسیار سخت بود تمام دلخوشی اون شده بود فقط همراهی گاو چنگه پیش خودش میگفت اگه تو مسیر کوسه بود گاوچنگه هست اما.... گاهی پیش خودش حلاجی میکرد مگه این گاوچنگه تا کجا میتونه دستما بگیره تا از شر کوسه ها نجاتم بده این ترس یه روز به واقعیت پیوست یه روز اون گاوچنگه با ماهی دلا زدن به دریا و رفتن کناری از این رودخونه لجن برا خودشون بعد مهر و محبتایی که نصیب هم کردن گاوچنگه به خواب رفت و ماهی ام اما ناگهان با صدای ماهی گاو چنگه از خواب پرید کوسه ها کوسه ها بعد هم ...... دیگه تو تموم این مدت از یاد ماهیه نرفت که چی شد تو دلش بارها و بارها کوسه ها را نفرین می کرد اما.... همش ترس از کوسه ها اونا از خواب می پروند شاید گاوچنگه هم اینا می دو نست اما ..... همش ماهی قصه ما را دلداری میداد. می گفت : همش اینجوری نمی مونه این نوری که ما بهش ایمان داریم کمکمون می کنه و خلاصه همش اینا که دل ماهی را نیز خوش می کرد این زندونی تو چنگ کوسه ها برا ماهیه شده بود کابوس شبا همش خواب می دید همش غمگین بود اما همش از گاو چنگه پنهون می کرد تو دلش پیش خدا دعایی کرد دعا کرد گاوچنگه بفهمه که ماهیه دیگه نمی تونه با این ترس دوام بیاره اما......
تو قسمت بعدی انشا اله |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 13:46 توسط بیتا |
|
|
سلام
داستانا وقتی دوستم ادامه بدم که ادامه بدی اما شروع دوست داشتن بود. ماهیه خیلی گاوچنگه را دوست داشت اما همش دلهره و استرس که یکی اونا با گاو چنگه نبینه . اونا مجبور بودن تو تاریکی برن یواشکی برن. اونقده به هم وابسته شده بودن که گاوچنگه ماهی را عروس دریایی میدید و ماهیه گاهی گاوچنگه را .... تموم دلخوشیه ماهیه تو این مسیر: اولیش راه درستی بود که انتخاب کرده بود و دومیش مهر و محبت و دوست داشتن گاوچنگه بود. اما نمی دونست چرا این ترس و استرس رهاش نمیکنه. شبایی که دور از گاوچنگه بود - وقتایی که نمی تونست گاوچنگه را ببینه انگار براش سالها طولانی می شد . خودشا به آب و آتیش می زد شاید فقط بتونه برای لحظه ای فقط لحظه ای کنار گاو چنگه باشه اما یه روز اونقده به گاوچنگه نزدیک و نزدیک شد و اونقده مهر و محبت از خودش نشون داد که یکی از چنگای گاوچنگه باله ماهی را خراش داد. اولش ماهیه براش دنیا تموم شد حتی دیگه گاوچنگه را دوست نداشت الان فقط دوست داشت بمیره . حس میکرد دیگه نمیتونه وجود داشته باشه و الان محکومه به مردن. از دست گاوچنگه ناراحت بود اما اون اصلا مقصر نبود و اما این خراش باعث شد ماهیه فکر کنه و فهمید گاو چنگه براش همه چی شده دیگه نمی خواست ازش دور بشه فقط و فقط شده بود گاوچنگه آره مثه گاوچنگه عمل میکرد مث اون شده بود مث اون اما گاهی برای ماهی بودن دلش تنگ می شد دلش میخواست ماهی باشه چیزایی که گاوچنگه اونا باهاش مواجه میکرد دچار دو دلیش می کرد آیا منا دوست داره ؟؟؟ راهی که میریم درسته؟؟؟؟ چرا اینکارا کرد؟؟؟؟ چرا منا برد پیش اونایی که باهاش این راها می یان ؟؟؟ چرا و چرا؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 11:2 توسط بیتا |
|
|
سلام
قصه به اونجا رسید که گاوچنگه شروع کرد خلاف آب رفتن براش مهم نبود دیگران چی میگن فقط نورا میدید تا از این رودخونه متعفن بره توی این مسیر خیلیا با خرچنگ آشنا شدن. خیلیا دنبال خرچنگ اومدن اما .... روزی تو این مسیر یه ماهی پناه اورد به گاوچنگه اون از دست همه خسته بود حتی از همنوعاش- تنش ازتلاطمای رودخونه زخمی بود. هر بار از دست یه کوسه فرار کرده بود- آخه اون تموم کوسه ها را به دید ماهی بودنش می دید اما دریغ... دلش شکسته بود- باله هاش زخمی بود آه از زندگی مسخره این ماهی اما یه روز یه ماهی به اون ماهی قصه ما اون گاوچنگا معرفی کرد و گفت شاید بتونه کمکی بکنه- همه ازش بترسن و از دورو برتو گم بشن انگار نور امیدی تو دل ماهی قصه ما زنده شد خودشا رسوند به گاو چنگه همون روزای اول حس کرد انگار گاوچنگه از جنس سخت و ضمخت نیست مثل خودشه و این شد شروع دوست داشتن و....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 8:58 توسط بیتا |
|
|
سلام
اما قصه خرچنگ و عروس دریایی یه روزی رودخانه ای بود که از سر بالایی سرازیر می شد تمام ماهی ها و موجودات دریایی - عروس دریایی و حتی خرچنگا را انداختن درونشو و گفتن برو شنا کن. اعماق اون رودخونه جز ظلمت و تاریکی چیزی نبود. خیلیا اینا می دونستن اما همه شون مجبور بودن تو رودخونه باشن بین همه ماهی ها و ..... یه خرچنگ بود که بهتر بگم گاو چنگ بود که اون گاو چنگه چیزی را دید که خیلیا میدیدن اما می گفتن دروغه. یه نور که عین واقعیت بود- اصلا واقعیت بود. اما سر بالا - خلاف جریان آب یه چیزی اون بالای بالا اما گاوچنگه لجبازتر از اونی بود که بگه دروغه. افتاد دنبال واقعیت . تحقیق کرد تلاش کرد - همت کرد تا فهمید و دونست اون بالا نوری که می گن و میبینه به تموم سختی های خلاف آب رفتن و.... می ارزه پس یا علی گفت و هرکی گفت نه بازم رفت. به خیلیا گفت بیان خیلی ها را با نوره آشنا کرد بعضی ها تا اندازه ای بعضی ها اصلا نه و بعضی ها هم.... ادامه دارد |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 8:27 توسط بیتا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
برگ پاییزیم و خسته دل از باد خزان
باغبـان نیز نیامـــد به پرستاری مـــن |
| نوشته های پیشین |
|
هفته چهارم اردیبهشت 1390 |
|
RSS
|